یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 
عیار مرده


عیار گفت: «حیلت کنم. خزانه بردارم. سلطان تهى دست شود. به رعیت دهم. رعیت، بشورد. این ظلم بردارد.»
یاران اتفاق کردند که نقب زنند و به قصر درآیند. درآمدند. اتفاق کردند که خزانه بیابند و برگیرند هرآنچه بها دارد. یافتند اما نشد که برگیرند. قفلى بزرگ بر در بود چنان که سنگ آسیاب و راز آن، نهان. بازگشتند.
عیار گفت: «این راز بشکافم.» شهر را قفل سازى بود که او را با سلطان، سر و سرى بود ‎. شبانگاهى، عیار، دستار بر روى کشیده، خنجر کج، بر گردن قفل ساز نهاد در گذرى که به تاریکى،چون قیر مى نمود.
قفل ساز گفت: «چه خواهى ؟اگر مال؟ برگیر و برو! اگر جان؟یکى دارم. چون برگیرى، دیگر نماند. اسراف در بخت خود مکن که توانگرم!»
عیار گفت: «نه این و نه آن! تو آن قفل بر خزانه سلطان نهاده اى؟» قفل ساز گفت: «آرى.» گفت: «به چه شیوه گشوده شود؟ » قفل ساز را خنده چیره شد. گفت: «چه جاى خنده ؟که مرگ بر در است!» گفت: «آن را کلیدى نهاده ام که چون نشانت دهم، طلسمى بر آن است که در دم جان سپارم، اگر نهانش دارم، جان ستانى از من. چون نخندم چه کنم؟ »
عیار گفت: «راه میانه نباشد؟ » گفت: «نى!» گفت: «حتم ؟» قفل ساز را پاسخ، درنگى بود که عیار به فراست دانست راهى میانه باشد. گفت: «آن راه چه باشد ؟» و خنجر، به تیزى، بر پوست خراشى انداخت. قفل ساز هراسید. گفت: «چون خواهى آنچه را که نخواهى و نخواهى، آنچه را که خواهى، قفل گشوده شود.»
عیار گفت: «شاد باش و شاد زى.» به تاریکى نهان شد. پس به نقب بازگشت و بى یاران، به خزانه شد. خواست آنچه را که نمى خواست و نخواست آنچه را که مى خواست.
صبحگاهان، قفل ،گشوده دیدند. مال به خزانه نبود و عیار جان سپرده بود بر در. مال را نیافتند. سلطان به فقر دچار آمد. درویشى پیشه کردو شهر به شهر گشت. قفل ساز، دیگر قفلى نساخت. یاران عیار، در اندوه، مردند. آن خزانه، «دل» بود. آن قفل «روزگار». آن «سلطان»، «تدبیر» بود. آن عیار، «عشق». آن یاران، چهار فصل بودند. آن قفل ساز، تقدیر؛ و مال ؟چه دانیم چه بود. چه دانید. چون نیست، قضاوت بر آن نتوان کرد. عیار مرده را به تعزیت باید نشست اکنون.

 
comment نظرات ()